خورد مترادف


خورد مترادف فعل فرم

  • قرعه کشی جرعه ø، فرو برد، استنشاق، شلپ شلپ کردن، سیفون، مصرف، الهام بخش، تخلیه، اسفنج، خلاء، جذب، اعتراف.
خورد لینک های مترادف: