پهلو مترادف


پهلو مترادف فعل فرم

  • خودرا برای امتحان اماده مسائل مطبوعات، قرارداد، خرج کردن، درز، furrow، برابر، کوک، سفت، باریک، pleat.
  • درباره.
  • قرار دادن پوشش، swathe، پتو، تخت قرار داده به رختخواب، enfold، تغییر.
پهلو لینک های مترادف: درباره,