فهرست اسامی همه مترادف
روز مترادف : دوره سن, مرحله, زمان, عصر نقطه، سال، نسل، طول عمر.اخیر فعلی آخرین جدید, neoteric, حال حاضر, حاکم, دقیقه, معاصر, اواخر,...روز سه شنبه مترادف : ترش مجازات ضرب و شتم، شلاق، نیشکر، شلاق، تنبیه کردن، پایکوبی، توس، سوئیچ، thwack، ضربت سخت زدن، pommel.شکست لیسیدن،...روز پرسه زدن مترادف : ساقه شکار دزدکی حرکت کردن، سرقت، محدوده، پرسه زدن، دزدکی, دنبال, در طعمه، نوک پا راه رفتن، تمیز کردن، غارت.روزمره مترادف : مشترک معمول، منظم، معمولی، روال همیشگی، دنیوی، عادی، workaday معمولی مکرر، شایع است.روز، روز بعد از روز quotidian.روزنامه مترادف : روزنامه مجله نشریه، مقاله، عضو، انتشار، تلخیص.روزنامه نگار مترادف : newsman newswoman خبرنگار، خبرنگار، سردبیر، مقاله نویس, استرینگر، پای مرد.روزنامه نگاری مترادف : newsgathering متوسط اخبار مطبوعات، املاک و چهارم، ارتباطات، گزارش، گزارشات.روزنه مترادف : باز کردن, دیافراگم, سوراخ, دهان, پرفوراسيون، دریچه، منافذ و حفره، کرک، تقسیم، فاصله، شکاف، سوراخ، لاکونا، فيستول.روزه مترادف : پرهیز.روزه، مترادف : شکست.روزهایی مترادف : مستهلک.روزِ مترادف : ضد counterblow، countermove، ماه تلافی، قصاص، انتقام، انتقام، بازپرداخت، مجازات، های،، lex talionis، revanchism.روزی مترادف : امرار معاش پشتیبانی معاش، نگهداری، معنی، حفظ، نگهداری، زندگی، sustainment.تغذیه مواد غذایی، nutriments، edibles، victuals مواد غذایی، جیره، مقررات، رفع خستگی، طیور، نان، پرورش، comestibles، refection.روستايي مترادف : روستایی کشور، countrified، upcountry، ادم دهاتی آرامش، روستایی، hick، دل، استانی، ساده، بدون عارضه است.روستای مترادف : شهرداری, هملت, شهر, حومه, تقاطع.روستایی مترادف : دهستان countrified کشور، کشاورزی، کشاورزی، آرامش، روستایی، ادم دهاتی.هیک دهاتی ادم دهاتی، hayseed، bumpkin، clodhopper،...روش مترادف : سبک پیشه وری، روش، فرمول، الگوی طرز عمل، دستگاه، تمرین، صنعتگری، مهارت، هنر.نظم، نظم، آرایش، سازمان، ساختار،...روشمند مترادف : منظم سیستماتیک معمول، منظم، کارآمد، منظم، undeviating، cut-and-dried، کامل، خوبی تعریف شده، نظم، نگهبان، سازمان.روشن مترادف : نور بالا, illumine, شدند, emblaze, روشن, irradiate.، امیدوار امیدوار تشویق گلگون، palmy، خوش بین، طلایی، آفتابی، خوش مشرب،...روشن شدن مترادف : تحریک تحریک، تحریک و تشجیع کردن، تحریک، تیز کردن rouse، تحریک، goad، بیدار، ملتهب، هم بزنید تا، برانگیختن.آتش،...روشن فکر مترادف : روشنفکر نيروهاي بافکر کشت، علمی، bookish، کشت، آگاه است.روشنفکر متفکر پژوهشگر، سیج، دانشمند، aesthete، classicist، متفکر، egghead، مغز.روشن و خاموش شدن مترادف : روشنایی ضعیف تابیدن.gleam جسته جسته برق زدن، درخشش glimmer، چشمک، چشمک زن، phosphoresce، سوسو، coruscate، درخشش، رایت، نور تا، scintillate، منعکس کننده.روشن و شفاف مترادف : شفاف، روشن، pellucid، زلال، کریستالی، شفاف، diaphanous.دنباله دار نورانی روشن درخشان، درخشنده، درخشنده، شفاف، beaming، درخشان، رنگی، gleaming، روشن، درخشان، درخشان، براق،.روشنایی مترادف : روشنایی، درخشندگی، بازتابنده، تاب بودن بهسبهرس، candlepower.نور تاب بودن بهسبهرس florescence، بازتابنده، درخشندگی،...روشنایی ضعیف تابیدن مترادف : سوسو چشمک زن فلش، چشمک، gleam، تب و تاب بودن، روشن، چشمک زدن، زرق و برق، scintillate.سوسو سوسو زدن، روشن و خاموش شدن جرقه، فلش، پرتو، ری، نگاهی اجمالی، نگاه، اشاره، ردیابی، اره.روشنفکر مترادف : مغزی, هوشمند, منطقی, gnostic, بافکر روان، آگاه، آگاهانه، متفکر، آموخته، bookish، علمی، سواد، بی احساس، افسرده.پذیرای...روشنگر مترادف : روشنایی آشکار آموزنده و مفید و edifying، آموزنده، روشن، تربیتی، پيشرفتهاي، چشم باز کردن.روشنگری مترادف : آموزش، بصیرت، درک، درک، عبرت، وحی، satori.روشهايي مترادف : فرار از، زبان بازی کردن، پرچین، سخن بی معنی وبیهوده، temporize، tergiversate، طفره رفتن، نادیده گرفتن، waffle، زدن، sidestep، pussyfoot، دریافت اتصال با، پشت کردن، لبه و haw.روغن مالی کردن بدن مترادف : کار برکت تقدیس، مقدس، مقدر، enthrone، تاج، دست دراز.روغنی مترادف : نرم و unctuous ingratiating لیز lubricious، صاف، صاف، ستاره مودب، محتمل، غیر مستقیم و تیترهای.چرب, چرب, oleaginous, lubricative, چربی, سباسه, lipoid, نرم و صاف کردن.رول مترادف : سنگ نوسان، زمین در نوسان بودن، حلقه، waver، تلو تلو خوردن, تلو تلو خوردن، چوب، swagger.چرخش انقلاب روشن، چرخش، نخ...روند مترادف : سوابق دقیقه، معاملات doings، اتفاقات، فعالیت، دستور، آرشیو، پرونده، گزارش، کسب و کار.تمایل اجرا، حرکت، البته...رونق مترادف : تیر اهن یا الوار قطب نوار، پرتو، بازو، شفت، چوب، اندام، اهرم.غرش رعد سر و صدا، رول، تصادف، زدن، انفجار، کرک،...رونویسی مترادف : رونوشت متن نسخه المثنی بازتوليد کلیشه تکراری تفسیر restatement، خلاصه.کپی ثالث، تقلید، تولید مثل، بازنویسی, ضبط,...