فهرست اسامی همه مترادف


  • صلاحیت این دادگاه ها مترادف: حوزه محدوده، قطب نما، مدار, مدار رسیدن، مرزهای، منطقه، منطقه، دامنه، منطقه، استان، سلطه.مجوز چاپخانه magistracy، کمیسیون، تحریم، مجوز، منشور، حکم، قدرت، قدرت، فرمان، حاکمیت، کنترل، نفوذ، جهت.
  • صلح مترادف: صلح.کنکورد هماهنگی حسن تفاهم، سفارش، توافق، زمان صلح، pax، صلح، entente، توافق، آشتی، مصالحه، آتش بس، آتش بس،...
  • صلح آمیز مترادف: در آرامش اقیانوس آرام و هماهنگ و منظم، هماهنگ است.سر و صدا و آرام و متین، آرام، آرام، هنوز هم، آرام، unperturbed،...
  • صمیمانه مترادف: صمیمانه صمیمانه با شوق و ذوق، صادقانه، گرمی، واقعا، صمیم قلب، شور و شوق، keenly، فراوان.
  • صمیمی مترادف: آشنا دوست محرم اسرار، همدم، رفیق، همسر، رفیق، دوستان، chum.جنسی، جسمانی، فیزیکی، زناکار، fornicative.تلقین کردن این...
  • صمیمیت مترادف: آشنایی نزدیکی مصاحبت، برادری، یاران، دوستی، برادری، حسن تفاهم، رفاقت، رفاقت، chumminess.تقوا دینداری تقدیس،...
  • صمیمیت و همدلی مترادف: ارتباطات، انجمن، به اشتراک گذاری، communing، سوي استراليا مي روند، مشارکت.نزدیکی، میل، گفتگوی دو بدو à، صمیمیت، همدردی، کنکورد، هماهنگی، توافق.
  • صندلی مترادف: نصب, صندلی, افتتاح, induct, enthrone.صندلی, مدفوع, تاج و تخت, نیمکت.ریاست، متوسط، راهنمای، مدیریت، مستقیم، منجر...
  • صندوق مترادف: پول سهام، سرمایه نقدی, یارانه, حساب بانکی، پس انداز، وقف، سرمایه گذاری، اندوخته.امن عمليّات، قفسه سینه، بانک...
  • صندوقدار مترادف: اخراج تخلیه درام، اخراج، بیرون راندن، حذف، تبدیل، اجازه رفتن، انتشار، مجسمه نیم تنه.
  • صنعت مترادف: سعی و کوشش برنامه assiduity، industriousness، اعمال، پشتکار، sedulousness، سرمایه گذاری، فعالیت، کار.
  • صنعتگر مترادف: هنرمند، هنرمند، تکنسین، استادکار، مکانیک، handicraftsman.
  • صنعتگری مترادف: هنری.
  • صنوبر مترادف: شسته و رفته تر و تمیز و مرتب، تمیز، مرتب، trig، هوشمند، شیک قشنگتر شیک زیبا، براق است.مرتب داماد، مثلثات، ترتیب مستقیم به بالا، تمیز کردن، preen، plume، لباس، عروسک.
  • صورت مترادف: ظاهر پوشش نشان می دهد، جلو، نگاه، بیان، صورت ظاهر، صفحه نمایش، پهلوانان.متوجه اذعان مقابله با، شجاع، دیدار،...
  • صورت ظاهر مترادف: نگاه ظاهر جنبه، شباهت, شباهت, شباهت، تصویر، بیرونی، هوا، کبیرِ، میل، پوشش، قیافه، همتای، تکراری، شخصیت.
  • صورت فلکی مترادف: آرایه مجموعه مجموعه، گروه، جمع آوری، خوشه، تنظیمات، تنظیم، muster، الگوی، کهکشان.
  • صورتی مترادف: prick زخم چاقو سوراخ، نفوذ، سوراخ، perforate، اجرا از طریق، زخم، برش، transfix، بر چوب اویختن، نیک.
  • صورتی، مترادف: خوبی فضیلت خیریه، نوع دوستی، خیرخواهی، سخاوت، عشق، محبت، خوب خواهد شد، helpfulness، همدردی، unselfishness، مهربانی، liberality.
  • صورى مترادف: مصنوعی، نادرست، الکی، بالا، مصنوعی ساخته شده، شم، طبیعی، ادب، تحت تاثیر قرار.
  • صیقلی مترادف: زیاد کاوش کردن شانه شن کش، گودی، مورد مداقه قرار دادن، محدوده، جستجو، کشف، rummage، نقب زدن، پروب، تفنگ.تمیز کردن خراش پاک، اسکراب، شستشو، مالش، قلم مو، burnish، چرم گاومیش، لهستانی.
  • ضارب مترادف: مهاجم assaulter mugger، متجاوز، molester، راه لایه.
  • ضامن مترادف: حامی کوپن، underwriter، warrantor bondsman، bailsman، امضاء، seconder، ضامن است.
  • ضایعات اولسراتیو مترادف: درد.
  • ضایعه مترادف: آسیب، صدمه دیده است، درد، ضربه، زخم، کبودی، لکه دار کردن، آسیب و اختلال و excrescence و اختلال و اختلال، انحراف.
  • ضبط مترادف: رسیدن به درآمد به دست آوردن، به دست آوردن، دریافت، اوردن، امن، را، برنده.تصاحب گرفتن درک، بازداشت، دستگیری،...
  • ضخامت مترادف: قابل گسترده عمیق، گسترده، عظیم بزرگ، سنگین، حجیم، جامد، بزرگ، capacious, توجه, کافی است.عقب کسل کننده احمق غیر...
  • ضخیم شدن مترادف: تشدید تعمیق تحکیم، جمع و جور، متراکم، congeal، دلمه، ژل، clabber، لخته، سخت، تنظیم، تمرکز، جمع و جور.
  • ضد مترادف: بر خلاف, مخالف، مخالف، مخالف برخودارند،, بازدارندگي, متناقض ناسازگار و متناقض، منفی.
  • ضد اجتماعی مترادف: گریزان از اجتماع، بیگانه estranged محفوظ است، anomic، hermitic، انفرادی.تخريبي، سرکش، مقاوم، نسوز، unmanageable، antiestablishment.
  • ضد درد مترادف: داروی مسکن، مسکن درد کشیدن مواد افيونی، anodyne،.
  • ضد عفونی مترادف: نابودی ضد عفونی، الودگی، بیرون، گاز استریل، پاک کردن، پاک، sanitize، تبخیر، بخار.آسپتیک ضد عفونی کننده، ضد باکتری، ضد باکتری، استریل بهداشتی، بهداشتی.
  • ضد عفونی کردن مترادف: استریل پاک sanitize، تمیز، deodorize، ضد عفونی، pasteurize.
  • ضرب المثل مترادف: ضرب المثل، پند و موعظه, پند, حکمت, ماکسیم، ابتذال، عادی, برومید متیل قدیمی دیدم گفت.ضرب المثل گفت، apothegm، پند و...
  • ضرب المثلی مترادف: معمولی مشترک شناخته شده، آشنا، امری عادی، افسانه ای، به رسمیت شناخته شده، سهام، مبتذل، زمان افتخار، معمولی، پذیرفته شده و عرفی، سنتی، به تاسیس.الرجيم..
  •