فهرست اسامی همه مترادف
لاکونا مترادف : فاصله، شکستن خالی، از درجه اعتبار ساقط فضای وقفه حذف فاصله خالی، سوراخ.لای مترادف : نشت چکاندن دید، فیلتر، بیرون آمدن، صافی، رخنه کردن، فشار، منتشر می کنند، تخلیه، خرده خرده پیش بردن، تخلیه، فرار.گل.لایه مترادف : ضخامت قشر، برابر پهنک برگ، درز، ردیف، البته، تخت، لا، دامان دراز.لب مترادف : لبه، لبه، حاشیه، لبه، آستانه، محدود، آستانه، آستانه.بی احترامی صحبت کردن، backtalk، impudence، خشونت، گونه، صفرا، chutzpah.لب را بزیر اویختن مترادف : sullenness peevishness طنز بد، sulkiness، grouchiness، petulance، moodiness، surliness، crossness، grumpiness، crankiness.اخم, اخم, scowl, اخم، glower، grouch، grouse, گله, mope.لباس مترادف : کاهش محو، افول، پاشیدن فروکش کردن, بگیرد, ناپدید می شوند، پیتر، فروکش، ضربه بیش از، رد، ebb.تزئین زینت تر و...لباس بلند و گشاد مترادف : شب تکمیلی شب، حوله تن پوش، housecoat، caftan، پنهان سازی، گوشته، کیپ، نیام، رداء، muumuu، smock.لباس.لبخند مترادف : پوزخند, پوزخند, simper, پرتو, sneer, rictus.پوزخند, smirk, simper, پرتو.نا معلوم مبهم، مبهم، معلوم نیست، اشتباه نامعلوم، ابری، مبهم، مبهم، تیره، تیره، نامحدود، تار، mixed-up.لبه مترادف : لبه لبه، لب مرز، آستانه، حاشیه، حاشیه، طاقچه، آستانه، سجاف، محدود کردن.لبه مرز لبه، حاشیه، لب، حاشیه،...لجام گسیخته مترادف : بی بند و بار سرکش یا طغیانگر، intemperate جغرافیائی، مقاوم، غیر قابل کنترل، بردارید،، ungoverned، بیش از حد، intemperate، licentious، اشوبگرانه، uncurbed، شایع.لجباز مترادف : سمج حافظۀ عمدی، مقاوم، obdurate، حضور۷۰ تن، pigheaded، balky، نافرمانان، مقاوم در برابر.لجن مترادف : باتلاق زار گل, ماده چسبنده و لزج، سرگین، دوغاب، رسوب، residuum، آبرفت، پساب اشپزخانه وامثال ان, لجن و گل، بامیه.لجن و گل مترادف : پهن، لای، بامیه، باتلاق، لجن، گل، ته مانده، نشت، نشت، gunk، خشت، guck.لجوج مترادف : دور استرن شدید، كسانى كه ستم، تلخ، سخت، سخت، انعطاف ناپذیر، سرکش.حافظۀ pigheaded obdurate، سرکش، pertinacious، گرایش،...لحظه ای مترادف : در مدت کوتاهی.نقطه، مقطع ساعت مرحله تاریخ، در حال حاضر, اینجا و در حال حاضر، زمان، زمان حال، فعلا.اهمیت اهمیت...لحظهای مترادف : کوچک, دقیقه, کوچک, کوچک, کوچک, کوچک، ریزه اندام، مینیاتور، میکروسکوپی lilliputian pintsize دریایی، itsy-bitsy.لحن مترادف : کنکورد، توافق، هماهنگی، انطباق، کنسرت، هماهنگ، توافق، مطابق، همدردی، congeniality، سازگاری، میل، هم، موافقت،...لحنی مترادف : توهین آمیز منزجر کننده، طاقت فرسا، دافع، تنفرآور دافعه، loathsome، ناصواب، ناخوشایند، displeasing، ناگوار، unpalatable، نفرت انگیز، nauseating.لحیم کاری مترادف : صحافی کردن و دوختن.لخت مترادف : دفاع محافظت نشده، در معرض unguarded، غیر مسلح، آسیب پذیر، تشخيص، ناتوان، درمانده، نا امن، پر مخاطره.برهنه, برهنه,...لخت کردن مترادف : برهنگی, عریانی, dishabille, تصويب, لباس توی خانه بانوان, بی نظمی.نوار آبکند doff، unclothe، کشف، unrobe, خواهند, بین بردن، پوست.لخته مترادف : لخته شدن یکی شدن، مسدود کردن دلمه، پرپشت، تحکیم، کیک، متراکم، congeal، inspissate.دسته جمعی، توده، انعقاد انسداد انسداد جریان خون کلوخه coalescence، خوری.لخته شدن مترادف : لخته تحکیم كننده،، congeal، فرم، پرپشت، سخت، تنظیم، دلمه، متراکم، جرم، gelatinize، inspissate.لذت مترادف : انتخاب میل، خم، اولویت، آرزو خواهد شد، تمایل، ذهن، انتخاب، desideratum.لذت، انحراف، تفریحی، بازی، سرگرمی، ارضاء،...لذت بخش مترادف : لذت بخش جذاب، دلپذیر، لذیذ لذت بخش، تاريخى، برنده، خشنود، فریبنده، همزبان، دلربا، خوشحال، دوست داشتنی، peachy، ducky.لذت بخش تاريخى رضایت بخش لذت، لذت بخش، پاپ، دلپذیر، خوب.دلپذیر.لذت بردن مترادف : لذت، رضایت ارضاء، تفریحی، delectation، تفریحی، سرگرمی، سرگرم کننده، رغبت، مزه، مزه.لذت بردن از مترادف : استفاده از دارای، شریک شدن اند، خود، نگه، بهره، سود، استفاده از.دوست داشتن، لذت بردن از لذت در دوست، شادی کردن.لذت در مترادف : لذت بردن از رغبت، مانند عشق، شادی، قدردانی، حمام افتاب گرفتن, شادی کردن، مزه، فانتزی، هیجان به.لذیذ مترادف : لذت بخش, جذاب, خشنود، خوشمزه، خوش طعم, جذاب, اشتها, مرزه, toothsome خوشمزه دعوت enticing بافندگی، لذت بخش است.لرز مترادف : رعشه quiver لرزش، quaver، لرزیدن، pulsate، palpitate، فلوتر, پچ پچ, زلزله، شانه، بلدرچین.شکستن.لرزش، زمین لرزه، لرزیدن،...لرز، مترادف : پريدگي، wanness، sallowness، خميري، ashenness، bloodlessness، کم خونی.لرزان مترادف : خطرناک خطرناک، ناامن مخاطره آمیز، خطر ناک، ناپایدار، انتقادی، parlous، کارانه، نا امن.زهوار در رفته بتازد، jiggly،...لرزان، مترادف : befuddled اشتباه، مبهم، addled، inebriated مبهم، شاهد، fuddled، سرگیجه، تلو تلو خور، پانچ مست، punchy می شود.لرزاننده مترادف : نطق.لرزش مترادف : تضعیف مزاحم، تضعیف منصرف کردن، مغشوش، دلسرد کردن، unnerve، dishearten، sap، تخلیه، وحشت زده شدن، ruffle، flurry، disquiet،...