فهرست اسامی همه مترادف


  • بومی مترادف: شهروند, میهن, ساکن, نشین، aborigine, autochthon.طبیعی است.بومی بومی بومی، جابجا نشده، طبیعی، برگزیند، داخلی، ذاتی علت...
  • بوکس مترادف: prizefighting, نشان, pugilism, تورنومنت, حلقه.
  • بوی مترادف: olfaction، بینی.بوی تشخیص استنشاق، درک، خر خر کردن، باد حس کنید.بوی بوی عطر، جوهر، عطر، عطر، دسته گل، redolence، تنگ،...
  • بوی بد مترادف: fetidness دمه، reek، بد بودن fetor، mephitis، effluvium، noisomeness.
  • بي توجهي مترادف: بازبرند unobservant، غافل absentminded، پریشان، رویایی، غفلت، ضررهای بزرگ تری خواهند، غفلت، بی دقتی، inconsiderate، tactless.
  • بي پروا مترادف: بی باک.
  • بيشتر شدند مترادف: اجتناب از حفظ روشنی از چرخید، فرار، فرار، طفره رفتن،، چشم پوشی، رد، disdain، استهزاء، دور زدن، دور زدن، coldshoulder، snub.
  • بيشترى مترادف: مسلم، خاص، indubitable محتوای غیر قابل انکار قطعی، بی تردید، بدون شک، مطمئن unexceptionable انکارناپذير، unimpeachable.
  • بيشکل مترادف: پسندیدند آمورف، هرج و مرج، unformed نامتقارن، نامنظم، رایگان، unshapely، نفت خام، خشن، roughhewn، درهم و برهم، درهم و برهم.
  • بچه مترادف: فرزند.کسی را دست انداختن جاش، اسباب بازی، ورزش بذله گویی را تمسخر، فریب، فريب، احمق، یازند، بلوف، ترفند، پرداخت طفره زدن،، قرار داده.
  • بچه شریر و شیطان مترادف: شیطان شیطان، دزد، جن، گنوم ادم بازیگوش و خطرناک، جن، گرانبهایی، سرکش، حقه بازی، خارپشت، بچه بداخلاق و لوس، زن، ور رفتن، بچه شیطان و موذی.
  • بچه شیطان و موذی مترادف: بچه شریر و شیطان شیطان خارپشت، جهنم بیدار، ديگران را گمراه كند، بازیگوش، حقه بازی، بچه بداخلاق و لوس، خیابان عرب gamin ragamuffin اهل جهنم، whippersnapper.
  • بچه ناقص الخلقه مترادف: کودن موشکاف ساده لوح، كلوخ، سواد، ابله، dullard، ninny، lout، boor، احمق، nincompoop، ادم کودن و احمق، klutz، کوفته.
  • بچگانه مترادف: اتوپيست، بی گناه تمام unfledged ساده، trustful، مناقصه، وابسته، زود، بی تجربه.
  • بچگانه، مترادف: کودکانه نابالغ احمقانه، مرغزار، کم، نوجوان، babyish، نوزادي، jejune، غیر مسئولانه، inane، نسنجیده، بی فکر، simpleminded، بی خردانه، ساده هستیم.
  • بکر مترادف: دوران کهن بدوی بومی، اولیه، ابتدایی، inchoate، ماقبل تاریخ، اولیه، اولین، اصلی.خالص uncontaminated طاهر, دست نخورده, unmarred, پاک،، دست نخورده، باکره، دست نخورده، معصوم، بی عیب و نقص.
  • بکر گنج و گنجینه ها مترادف: گنج.
  • بگذارد مترادف: فرانک، باز، صادقانه، رایگان، ingenuous و ساده، بی پرده، به plainspoken.بی طرفانه نمایشگاه بی طرفانه راستگو، صمیمی، صادقانه، فقط.
  • بگذارید مترادف: disentangle فاش، پیچیدگی دراوردن راست، روشن تا، توضیح، explicate، unsnarl، حل, رها کردن, راول، disencumber، disembarrass.
  • بگو مترادف: فاش کردن، آشکار، فاش، گزارش، اطلاع رسانی، پخش، انتشار، آشنا، tattle، اگاهی دادن، اشاره، اعتراف، انتشار، آموزش،...
  • بگویید در مترادف: tattle.
  • بگیرد مترادف: آهسته استراحت فروکش کردن، اجازه دهید تا، کاهش، پرچم، کاهش، تاخیر، مانع، بازداشت، ترمز، متوسط، اصلاح.
  • بی مترادف: نداشتن گریزی و کراهت و انزجار و نارضایتی، بعدتر.بی باک بی باک stouthearted، بي پروا، doughty، مصمم، شجاع، شجاع، بی...
  • بی اثر مترادف: ناکارآمد است.ساکن unmoving ساکن نیز، غیر فعال, ثابت, مرده devitalized تنبل torpid، بدون واکنش.
  • بی اثر است مترادف: بی اثر عقیم، بی فایده، بیهوده، بیهوده بی ثمر، unfruitful، inconsequent، داغ، دانایی، ضعیف، unavailing نامناسب، ناکارآمد است.
  • بی احترامی مترادف: دفعتاً بی ادبانه uncivil، بی ادب، ربط، گستاخ، بی ادب، disparaging، slighting، derisive، توهین، الیگارشی.discourtesy incivility، impoliteness، ملاحظات بنا، غفلت، مستكبر، اهانت، خشونت، اندکی snub.
  • بی احترامی صحبت کردن مترادف: ضربه محکم و ناگهانی در مسخره اگار، سس، به صحبت کردن، توهین، بگو در، طعنه در، twit، تمسخر.impudence بحث بازگشت، سس flippancy، گونه، brashness، بی احترامی، impertinence، pertness، جسارت.
  • بی احترامی کاهش مترادف: رسوایی بیمار پست، شرم، بی اعتبار ساختن بی احترامی کردن، disesteem، تحقیر، obloquy، opprobrium، سرزنش، ذلتی، تخریب.
  • بی احترامی کردن مترادف: رسوایی تخریب، بی اعتبار ساختن بی احترامی کاهش، بی احترامی، disparagement، تخلف، سرزنش، شرم، ذلتی، obloquy، opprobrium.ادبیاتی بی اعتبار کردن، تنزل debase، تحقیر، توهین، affront، شرم، outrage.
  • بی ادب مترادف: ناتمام, خام, خشن, خام، roughhewn، درشت، طبیعی، توسعه نیافته، خام آمده،، unskillful، ندیده، مطلع نشده، untaught، بی...
  • بی ادبانه مترادف: دفعتاً ungracious unmannerly، ill-mannered، uncivil، بی احترامی، گستاخ، بی ادب، ill-bred، brusque، boorish، insolent، ناهنجار، دارای گونه های برامده، تازه.
  • بی ادعا مترادف: متواضع، بی تکلف، self-effacing، فروتن، diffident، محفوظ است، ساده، حوصله بازنشستگی محجوب مطیع، unassertive.
  • بی اراده کار کردن مترادف: سرگردان پرسه زدن rove، پر، tramp، کشیدن، traipse، بی هدفی، prowl، peregrinate، perambulate.شناور waft خامه ای, سوار, حمل همراه، خرس،...
  • بی ارزش مترادف: valueless بی فایده، بیهوده، اهمیت خريدند،، بیهوده، feckless، purposeless، عقیم، بی معنی، بی معنی، بی ارزش، meretricious، خالی، زیرآبی رفتن، مطرود، برن، بی اهمیت، لاشی.
  • بی اساس مترادف: واهی و نادرست و ناموجه، گمراه، unsubstantiated، منطقی، واهی، غلط، الکی غیرمنطبق غلط، بیهوده،، بیکار ساختگی، اختراع شده.
  •