فهرست اسامی همه مترادف،
جمعی مترادف،: خصوصی فردی شخصی منحصر به فرد، محدود، مستراح.جمعیت مترادف،: پراکنده, جداگانه, پراکندگی, شکستن, حل.خالی از سکنه خالی، تخلیه خالی، depopulated.جنایی مترادف،: بغض منزه بی گناه، بی تقصیر است.نشسته, اخلاقی, خوب, بی گناه, فضیلت.جنبش مترادف،: اینرسی، استراحت، ایستایی، کاهش.جنبشی مترادف،: استاتیک، ساکن و ثابت و بی حرکت، غیر فعال.جنجال مترادف،: توافق، اجماع، هماهنگی، توافق، انطباق، کنکورد.جنسی مترادف،: استریل نازا غیرجنسی، neuter، parthenogenetic.جنون مترادف،: عاقلی، صحت، عقل، احساس، دلیل، معقول، نرمال، دوره سلامتی و هوشیاری، عقلانیت.افسرده، تنبل، پایین، پایین.جنگ مترادف،: هماهنگی توافق، entente.صلح حسن تفاهم، توافق.صلح، هماهنگی، توافق، همکاری، دوستی، اتحاد، کنکورد.جنگاوری مترادف،: pacifistic مسالمت آمیز، نظرى، دوستانه، انطباق.جنگهايى مترادف،: رقابتی، laissez-faire، عمومی.جنینی مترادف،: بالغ کامل به پایان رسید، اگزوز، رسیده است.جهان وطنی مترادف،: استان محلی شهر کوچک، باریک، فردى،.جهانی مترادف،: محدود منحصر به فرد منحصر به فرد، خاص، نادر.جهل مترادف،: دانش، فهم، درک، تدبير، بینش روشنگری.جهنم مترادف،: بهشت, بهشت, بهشت سعادت فلیسیتی beatitude، نیروانا.جهنمی مترادف،: آسمانی, فرشته, سعادتمند, propitious, لذت بخش است.جواب مترادف،: سوال درخواست پرس و جو، مسابقه.بپرسید، تقاضا، پرس و جو، پرس و جو، سوال، مسابقه.جوان مترادف،: پیری کاهش پایانی و قدیمی.تکمیل شده، توسعه، آزمایش، محاکمه و واقعی.خسته، خسته، careworn، بر دوش.خسته، خسته, باستان,...جوانمرد مترادف،: churlish، بی ادب بزدلانه بیشرمی، ترسو.جوانه مترادف،: پژمرده خشک شدن، مرگ، فروپاشی زباله های دور، افول.جوانی از سر گرفتن مترادف،: سن debilitate تضعیف، اگزوز، enervate، نایاب.جوراب کلف مترادف،: ، ناتوان کننده بی حال، شل، enervating، enfeebling.جوش مترادف،: جدا، جدا، قسمت، تقسیم، شدید.جوشیدن مترادف،: از دست دادن قلب, پرچم, droop، شدنیوزیلند، کاج، تایر.جولان دادن مترادف،: پنهان کردن، پنهان سازی پوشش پنهان، به حداقل رساندن.جويند مترادف،: رضایت، رضایت دادن به اقدام به, قبول, اعتراف, ادعا, avow.جويچه مترادف،: ظهور, تپه, تپه, ضربت, تورم.جک مترادف،: کاهش, کاهش, کاهش, برش.پایین، رها، اجازه دهید نگاهی به پایین،، افسرده.جیر جیر مترادف،: grunt, مشخصات, رونق, رعد و برق.جیغ وداد بازی کردن مترادف،: افتضاح, سقوط, مسیر, شکست.جیک جیک کردن مترادف،: بی حال و تنبل، کم، careworn، downhearted، غم خسته.حاد مترادف،: خفیف، بی اهمیت، سطحی.کسل, احمق, غافل, حساس, کور کننده.حادثه مترادف،: به یاد ماندنی, اهمیت, پر حادثه, epochal, تاریخی, قابل توجه.حاشیه مترادف،: توپی، هسته, میانه, قلب, مرکز, داخل.حرفه، شغل، کسب و کار، کار، حرفه ای، مشغله.مرکز اصلی داخل قلب میانه، توپی.