فهرست اسامی همه مترادف
خودرو مترادف : به معنی متوسط آژانس، ابزار، ابزار، کانال، مکانیزم، عامل ان, دستگاه, دستگاه, واسطه, instrumentality.خودسرانه مترادف : بیهوده و بیمعنی هوس باز، غریب خیالی، نامنظم، تصادفی، نامطمئن، عمدی، peremptory.مطلق و خودکامه و استبدادی, اقتدارگرا, اقتدارگرا, دیکتاتور highhanded از خود راضی دلایل،، imperious.خودمختار مترادف : رایگان، مستقل، متکی به خود، خودکفا، ذات، آزاد است.خودمو مترادف : نگران نباشید.خودنمایی می کند مترادف : قابل فاحش ولگرد است آشکار برجسته، فاحش، توجه، واضح است، آشکار است.، scowling اخم خیره کاهش امواج glowering، سوسک browed.خیره کننده, فروزان درخشان, fulgent, beaming، درخشان، خیره کننده, واضح است.خودنمایی ها مترادف : braggart.به رخ کشیدن.خودپرستی مترادف : خودپرستی افراطی.خودپرستی افراطی مترادف : محوری، غرور, غرور, خودپرستی egocentricity، نفس، egomania،،، خودخواهی، عشق خود، خودشیفتگی، vainglory.خودکار مترادف : غیر ارادی لنزهای رفلکس آیینه ای غریزی، خود به خود، ناخودآگاه، ضربه، واکنش kneejerk.خودکشی مترادف : قتل نفس، خود کشی, حرا-kiri, ستی, خودسوزی.خودکفا مترادف : متکی به خود است.خودی مترادف : عضو همکار همکار، دیپلم، دارنده کارت، مؤتلفه، همکار، هم تیمی، رفیق.خوراک مترادف : تغذیه پرورش حفظ، تقویت، پرورش، حمایت، حفظ، خدمت، تهیه، regale، سوخت، جشن، ناهار بخورم، تأمین.علوفه ensilage علوفه، طیور، علوفه، ارائه، مرتع، pasturage.خوراک شناس مترادف : خبره، epicurean، gastronome، gastronomer، بن vivant، gourmand، شکم پرست.خوراکی مترادف : eatable، دسترسی، esculent.خورجین مترادف : کیسه گرفتن مورد، valise، کیسه، reticule، gripsack، چمدان، کیف، کیف دستی.خورد مترادف : قرعه کشی جرعه ø، فرو برد، استنشاق، شلپ شلپ کردن، سیفون، مصرف، الهام بخش، تخلیه، اسفنج، خلاء، جذب، اعتراف.خوردن مترادف : نه برای خوردن، مصرف زباله دور می پوشند، ساییده شدن، زنگ.مصرف, مصرف, بلعیدن, فرو برد، استنشاق, گرگ.خورش مترادف : اخم نگران brood، mope، اخم کردن، گله، ساییدگی، بخار، خشم، seethe.جوش, طبخ, بجوش و خروش آمدن، seethe، قرمه, دیگ.خورشتی، مترادف : مست.خورشید مترادف : مرکز مرکز قلب، تمرکز، نور، هسته، هسته، ناف، هسته، محوری، خورشید.حمام آفتاب, حمام افتاب گرفتن, پخت, سرخ, قهوهای مایل به زرد.خورند مترادف : غیرقابل دفاع, ناسالم، ضعیف و آسیب پذیر, محافظت نشده, به بی ربط، ناقص، لرزان، ناامن واهی، بی دلیل، گمراه، منطقی، غیر منطقی.خورنده مترادف : هیدروکسید سدیم فرارفته سمي، سمی، کشنده، تلخ، خشن، طعنه، جگرسوز، trenchant،، برش، جویدن تیز, وحشیانه, بی رحمانه.خوره مترادف : زخم درد ضایعه، تاول، التهاب.خوری مترادف : دلمه.خوش مترادف : دوستانه خوش مشرب، گلهای affable، صمیمی، ingratiating، دوستانه، قابل دسترس، convivial، genial، سرحال، بخشنده.نکته جالب، کنایه...خوش آمد می گوید مترادف : اعتراف، دریافت, آغاز, معرفی, accost, ملاقات.خوش آمدید، تگرگ، تعریف، سلام، تعظیم به، اشاره، آدرس.دیدار با تاثیر اعتصاب، impinge بر، برسد.خوش آمدید مترادف : تبریک پذیرش تهنیت، تشویق، خوشحالم دست، مهمان نوازی، پذیرش، فرش قرمز، اسلحه، مات، باز خوش آمدید.قابل قبول و...خوش بر و رو مترادف : خوب، شکل معتدل برازنده متقارن، خوبی ساخته شده، خوش منظر، خوب تبدیل, انحناء، sightly، خوش قیافه، junoesque.خوش بنیه مترادف : قوی, عضلانی، ورزشی، محکم، زبر و خشن, سفت, قوی, استوت، قدرتمند، brawny، تندرست.خوش تیپ مترادف : سخاوتمندانه لیبرال، فراوان، آیةالله کافی، بزرگ، فراوان، مهربان، خوب ومهربان، مرتب، نجیب.جذاب خوب به دنبال...خوش خیم مترادف : بی ضرر سطحی قابل درمان محدود، بی ضرر، اندکی، بی اهمیت، remediable.genial، مهربانی، سرحال، دلسوز، سخاوتمندانه،...خوش شانس مترادف : فرخنده، propitious، مطلوب.خوشبخت خوبان، اتفاقاتی, خوشحال, مورد علاقه, موفق, صرفه جو است.خوش قیافه مترادف : جذاب و خوش تیپ و زیبا، خوش منظر، شدن، دوست داشتنی، با شخصیت well-favored صبرکن،، دقيق، بسیار عادلانه است.خوش مزه مترادف : خوشمزه و آبدار و لذیذ، خوش طعم، مرزه، خوشمزه، شاداب، شیرین، ambrosial، خشنود، gustatory، اشتها، mouthwatering.