فهرست اسامی همه مترادف


  • خرابکاری مترادف: مخرب اماده خرابکار، ولگرد عادی شهر تهران، plunderer، looter، ویرانگر، pillager، بربر، وحشی، iconoclast، marauder، کسیکه عمدا...
  • خرابی مترادف: شکست، شکست، گسل، نقص، مانع، قطعی هم، اختلال.
  • خراش مترادف: حذف قوانین تبعیض آمیز جمع آوری، جمع آوری پشته، دریافت، به دست آوردن، اینسو انسو جمع کردن.معضل دشواری مخمصه،...
  • خرافات مترادف: مفهوم باور افسانه هاو روایات قومی، افسانه، حکایت، سنت، سفارشی.ساده لوحی gullibility مغالطه، توهم، توهم، misapprehension، سیاه سحر و جادو، ماهتاب، داستان قدیمی همسران '، تردستی، mumbo-jumbo.
  • خرافاتی مترادف: ساده لوح، زود، اتوپيست،، ingenuous.
  • خرت و مترادف: تکه تکه، oddments، متفرقه، بقایای leavings، خاشاک، باقی، ذرات، sweepings، امتناع، تراشه، زیر و رو کردن.
  • خرت و پرت مترادف: knickknacks knacks, gewgaws, خرده ریز بارکس می نویسد:, baubles, bibelots, اشیاء هنر، virtu.
  • خرج کردن مترادف: فشار فشرده، نیشگون گرفتن و کشیدن، گرفتگی عضلات، له اتصال، سرمازدگی، قرارداد، گريپ، یافت نشد!.دستگیری ناب...
  • خرحمالی مترادف: toil، خرد کردن، کارهای عادی و روزمره کار، hackwork، اعمال travail، برده داری، servility، بردگی، اسارت، ظلم و ستم.
  • خرحمالی کردن مترادف: برده خرد، toil، عرق، گراب اسکراب، هک، کار، کار می کنند.menial برده بنده، سخت کار کردن، plodder، هک، flunky، کار اسب، ضِسبنسرس، کارگر، کارمند، slavey.
  • خرد مترادف: نابود کردن خراب، آسیب، تخریب، تضعیف خنثیسازی، خراب، نابود، بلاست، سرنگونی, لهشدگی, شکستن, از بین بردن،...
  • خرد شدن مترادف: کاهش کاهش، کاهش، محو، deescalate فروکش، افول، ebb, قرارداد, خشک شدن، پیتر، رد، انحطاط.
  • خرد کردن مترادف: ستم, آزار, آزار و اذیت، نگرانی، عذاب.تلافی گوشزد بارب, putdown, باز گشت، rejoinder.tedium زحمت خرحمالی، عرق، تردمیل،...
  • خرده مترادف: ميانگين small-minded، توز، نیش، توزانه، ungenerous، ولخرجى، ارزان، کهنه، اذیت کننده است.ذره، ریزه اره، بیت، کرم، قراضه...
  • خرس مترادف: حمل انتقال، حمل و نقل، انتقال، ارائه حمل و نقل کردن، آوردن، حرکت می کند.پشتیبانی تا تکیه، حفظ، بند، متمدن،.وضع...
  • خرس در مترادف: اشاره به مربوط به، نگرانی، تحت تاثیر قرار، لمس نامزدی به، appertain به، باید با استراحت در، شامل.
  • خرفتی مترادف: حماقت حماقت، کندی، کم کاری، feeblemindedness سفاهت، irrationality، fatuity، حماقت، incompetency.
  • خرمگس معرکه مترادف: spoilsport، مرطوب پتو تشخیصی sourpuss سگ در آخور، party-pooper.
  • خروج مترادف: خروج.خروج وداع قبلا، خداحافظی، ظهور، مرخصی گرفتن، فراق، مهاجرت، خروج، بازنشستگی، عقب نشینی، تخلیه.انحراف...
  • خروج از مرکز مترادف: هوس هوس دمدمی مزاجی، تغییر ناگهانی، پیچ خوردگی، foible، ویژه خویی، چیز عجیب و غریب.غرابت oddness چیز عجیب و غریب, بی نظمی, تکینگی، انحراف.
  • خروجی مترادف: برونگرا، دوستانه، خوش مشرب، convivial، صمیمی، نزدیک شدنی، گرم، demonstrative، unreserved و غیر رسمی، مهربان.جریان روان شدن...
  • خروس مترادف: قهرمان رهبر برنده، ستاره، پادشاه، متخصص، ویکتور، قهرمان، استاد، رئیس، رئیس، قهرمان.خروس، chanticleer، خروس.
  • خروش مترادف: موج billow متورم، جابجا کردن، undulation، غلتک، comber، روان شدن, عجله, تنگه، سیل، تورنت.افزایش، افزایش، پرش، صعود، جهش و...
  • خروپف مترادف: snuffle، خاموش شدن، grunt، صدای خوک یا گراز، پف دار، huff و پف دار، whiffle، wheeze، whiff.wheeze snuffle، grunt صدای خوک یا گراز، خاموش شدن، پف دار، whiff.
  • خرپا مترادف: اتصال کراوات ببندید، پشتیبانی، تجدید و احیای روحیه, ساحل، تقویت، سرپا نگه داشتن، کرست، گهواره، حفظ.چارچوب سرپا نگه داشتن، زیر بنای شمع زنی و شاهین و قدم زنی با تبختر و بند، حائل.
  • خرچنگ مترادف: خراب کردن از بین بردن، درمانده، تداخل، ظروف سرباز یا مسافر خنثی کردن، گیج یا گمراه کردن، طفره رفتن، پیچیده،...
  • خرید مترادف: خرید برای پرداخت سرمایه گذاری در، به دست آوردن، برای به دست آوردن، دریافت، به دست آوردن، برنده، جمع آوری،...
  • خز، مترادف: بیضی.
  • خزانه مترادف: وجوه نقدی ذخایر پس انداز دارایی پول مالی ابزار, سرمايه ان.
  • خزدار مترادف: نرم, کشباف, مودار, woolly, کرکی، fleecy، flocked انبوه، کرک، فازی، pilose.
  • خزش مترادف: انقباض غیر ارادی ماهیچه ترس دولا شدن بلدرچین، کوچک، squirm، grovel، رمیدن، skulk، شانه، دولا شدن، چاپلوس، truckle،...
  • خزیدن مترادف: خزش.
  • خسارت مالی دریافت کنید مترادف: دستمزد, پاداش، درآمد، سود، سود, افزایش, بیابان.پاداش پرداخت، حل و فصل پرداخت غرامت، رضایت، کفاره، برابری.
  • خسته مترادف: خسته، خسته، منزجر، ناراضى, ناراضی, بی تاب, بی, بیمار, اذیت, dispirited, تغذیه.استفاده شده تا صرف، مصرف، زهکشی dissipated،...
  • خسته کننده مترادف: ای خسته کننده wearisome، مجبور، یکنواخت ملالت، کسل کننده، خسته کننده، دشوار، این سخت و دشوار، مزاحم.اگزوز, مالیات,...
  •