فهرست اسامی همه مترادف


  • نگهبانی مترادف: گارد نگهبان، پخش، نگهبان، مواظب گشت، رنجر، نگهبان، سرپرست، warder، ناظر.محتاط مهار محتاط در سخن، هوشیار، محتاط، مراقب، عاقل، chary، hedged، unrevealing، مبهم، متوجه.
  • نگهدارنده مترادف: بنده hireling، وابسته به اپراتور، دستیار، دستیار، نوکر، اسکوایر، flunkey، سرسپرده، sycophant، equerry.
  • نگهداری مترادف: نگهداری، تعمیر، مدیریت، حفاظت، حفظ در حال اجرا، خانه داری روزی معاش هزینه سربار، هزینه.متهم است.
  • نیاز مترادف: نیاز به طلب، hanker، آرزوی طمع، دست، عدم، گرسنگی برای، تشنگی برای.نبود، می خواهم، ضرورت تقاضا needfulness exigency ضرورت...
  • نیازمندان مترادف: فقیر و بی بضاعت، فقیر، جنايي، فقرزده، necessitous در می خواهند، گدامنش، بی پول، پول نقد؟، moneyless، ورشکسته، شکست، strapped.
  • نیازی مترادف: بی فایده، غیر ضروری، غیر ضروری، اضافی، زائد، بیش از حد، بی فایده, unessential, nonessential purposeless, تکراری.
  • نیام مترادف: کت.
  • نیرنگ مترادف: حیله گری فریب، حیله گری، پیشه وری، تدبیر گایل، artfulness، تقلب، دورویی، طرح ریزی، machination.ترفند مى دهم كه تدبير،...
  • نیرو مترادف: ، جوراب کلف انرژی animating، تقویت، ذوق، enlivening، vitalizing، ترمیمی، سالم، طراوت، quickening تحریک.
  • نیروانا مترادف: آرامش آرامش، صلح، شادی، بهشت سعادت، بهشت، شادی، وجد، فراموشی.
  • نیرومند مترادف: دشوار است، دشوار toilsome غم انگیز، wearisome، شدید، به چالش کشیدن، مسحور کننده، herculean یاد ماندنی، عظیم متناوب.عالی...
  • نیروهای نظامی مترادف: مارس رفتن tramp، ادامه، پیشبرد، حرکت، فایل، رژه، گام، گشاد گشاد راه رفتن، حمله، ازدحام، گله، traipse، آج.جمع آوری...
  • نیروگاه مترادف: تیتان.
  • نیروی مترادف: وادار، بود، یکدیگر،، فشار، درایو، جلو، نفوذ، اعمال، ضروری، نمى، کنیم،، اثر، غالب شدن، سوق، مطبوعات، خواهیم،...
  • نیروی تازه دادن مترادف: جوانی از سر گرفتن.
  • نیروی تازه یافتن مترادف: بازیابی، بهتر، خوب، دوره نقاهت را گذراندن، تجمع، ترمیم، درمان، زنده ماندن، اطراف، جلو و از طریق، تقویت، بهبود.جبران دوباره بازیابی، repossess، اصلاح، بازیابی، جایگزین، از گرو در اوردن، ببرند.
  • نیروی حیاتی مترادف: جوهر.
  • نیروی دریایی مترادف: ناوگان اسکادران پرواز, ناوگان, نیروی دریایی.ناوگان ناوگان نیروی کار، نیروی دریایی.ساخت.
  • نیروی عضلانی مترادف: muscularity عضلات، burliness، beefiness قدرت، قدرت، قدرت، قدرت، ستبری، استحکام، استقامت.
  • نیروی محرکه مترادف: حرکت درایو، فشار shove، طرح ریزی، ضربه، نیروی، محوری، فشار، رم، انگیزه، انگیزه، کاتالیزور.
  • نیزه مترادف: لنس نیزه, نیزه, پایک عصای سه دندانه، دارت، assegai، شفت، سنبله.سوراخ بر چوب اویختن خلوت،، چوب، سوراخ کردن، lance، شفت، زوبین مخصوص صید نهنگ، گور، اجرا از طریق، محوری به، ضبط، گرفتن.
  • نیست مترادف: دستخط نوشتن، longhand، دست، اسکریپت، نسخ، خوشنویسی، chirography، graphology.
  • نیستی مترادف: هیچ چیز.
  • نیش مترادف: نازل و ناچیز و نحیف, نازک, لاغر, ناکافی، کوچک، نگهدارنده.تحریک goad rouse، خار، سوزن، بیدار، تحریک، شلاق، خواستار،...
  • نیش زده مترادف: تهاجم.
  • نیش می زنند مترادف: میان وعده، رفع خستگی, repast, انجام, elevenses.gnaw جویدن سرمازدگی، طعمه، بحران، جویدن، قهرمان، معنویت.نیش prick، هوشمند،...
  • نیشگون گرفتن و کشیدن مترادف: خرج کردن پیچ و تاب و حرکت تند و سریع، کشیدن، فشار، تکان شدید و سخت، سرمازدگی.توییتر.
  • نیمکت مترادف: قاضی، قضات، حقوقدانان عدالت حکم دادگاه دادگاه نوار دادگاه، قوه قضائیه.عبارت برای بیان، صدا، کلمه، مطلق، قاب، تعیین، verbalize.صندلی پیو حل و فصل، فرم.
  • نیک مترادف: شکاف برش، دندانه دندانه، ابتدا، نمره، نمره، زخم زدن، علامت، مارک، دریا، دندانه دار کردن، برش، اسکار.notch برش، واکش تورفتگی، زخمی، زخم، scarify، آسیب، علامت، مارس، gash، خراش.
  • نیکزاد مترادف: بی قراری، fidgety، مرزی در لبه سرکش یا طغیانگر، balky، حوصله، بی تاب، fretful، مضطرب، نافرمان، سرکش، زود رنج، مقاوم، رنجش، آشفته، antsy.
  • نیکو مترادف: liberality خیرخواهی دادن صدقه و سخاوت و صورتی، و بشردوستانه، largess.صدقه پول کمک مالی، هدیه، حاضر، یارانه، وقف، جایزه، میراث، شنيدنش، گرانت، جزوه.
  • ها مترادف: گریز عقب نشینی، نیزه، خط تیره، لیز خوردن عجله، عجله، پیچ، با حداکثر سرعت دویدن، مسابقه، تسریع، scud، hie، اجرا، فرار کردن.
  • هادی مترادف: رهبر، راهنمای، خلبان، اسکورت، آشر، مشاور، مدیر، رئیس، مدیر، مربی.
  • هار مترادف: خشمگین مواج دیوانه، خشونت، کوره، دیوانه وار، خشمگین، شخص عصبانی و دیوانه.متعصب، متعصب، اختصاص داده شده, gung-هو، متعصب، تحمل، hotheaded، hot-tempered، همه، بی دلیل، خارج deranged.
  • هاردکور مترادف: جان سخت سفت و سخت، حافظۀ شدید، ثابت قدم، ثابت قدم، اختصاص داده شده، رادیکال، اساسی.صریح و روشن بیان ساده، فرانک.
  •