فهرست اسامی همه مترادف
با پرچین احاطه کردن مترادف : حصار.صخره.با چماق زدن مترادف : باشگاه.با چنگک جمع کردن مترادف : جمع آوری، خراش با هم به جلو پشته، جمع آوری، amass خراش.افسارگسیخته roué sensualist، lecher، profligate، rakehell، seducer, بطلبيد, دون خوان، اغوا.با چنگک صاف کردن مترادف : از دست دادن نقطه نوک، نیش، دندان، دندان عاج فیل، سنبله، خاردار، قلاب، نوک قلم، خار.با ژست فهماندن مترادف : ژست.با کف دست زدن مترادف : ضربه دستبند اهنین زدن، ضربت سخت زدن thwack، با صدا غذا خوردن، زدن، pat.توهین rebuff snub، کرک، محوری، قطع، انتقاد، زخم...با گوشهء چشم مترادف : aslant، مورب، چپ چپ، crookedly، مرکز sidelong، cockeyed کردن.با یکدیگر رقابت می مترادف : رقابت ادعا تلاش، تقلید، رقیب، مسابقه، چالش، شیب، اجرای برابر، مخالفت، تقلا، دست و پنجه نرم، tussle.باب مترادف : ظاهر می شود ظهور، بوجود می آیند به نوبه خود، موسیقی پاپ، بهار، شکستن جلو، جلو پشت سر هم، شعله ور، نشان می...بابک مترادف : غرش بلاست، resound clamor، تورم، peal، clang، جار، فریاد، زیر، ترومپت، خوش گذرانی، بوق زدن، صدای خوک یا گراز.باتری مترادف : نیروی نظامی، ارتش، لژیون هر چیز نوک تیز، گارد، تجمع، بسته، کاروان، انگشت، muster، بسیج، باند، تیم، تیپ.باتلاق مترادف : پایمال کردن مالیات، overtax، overwork فشار، گسترش، تجاوز، بیش از حد، مصرف بیش از حد، glut، بلاغی، مسائل، congest، سیل،...باتلاقی مترادف : باتلاقی گاز، لجن زار اسفنجی، squashy، پیچ و تابدار، ميری، خیس، گل آلود.باتوم مترادف : کارکنان چوب گرز، عصا، میله، عصا، بیلی، crosier، خم کردن، عصای چاووش هرمس، fasces.باج گیری مترادف : اخاذی رشوه رشوه، زور، تهدید، پرداخت، شده پول، shakedown، فشار، پیچ.باد مترادف : نفس، تنفس، تنفس و نفس نفس زدن و بریده بریده نفس کشیدن، انقضا، آه.خم، به نوبه خود پیچ و تاب و مدار، حلقه، حلقه...باد افشان مترادف : جداگانه جمع اوری کردن، تقسیم، فشار، سیتا الک، صفحه نمایش، انتخاب، قسمت، اینسو انسو جمع کردن، انتخاب، علف هرز.باد می وزد مترادف : متظاهر پرگو، دارای اطناب پرگو، متکبر، گزاف، لیز، پرشکوه، بیکار، خالی است.طوفانی توفانی، استخر و وسایل بادی، gusty، پر باد شادی بخش، squally، blustering.باد کردن مترادف : مخروطی deescalate بگیرد، کاهش، خنک کردن، کاهش، کاهش، رفته رفته کوچک شدن، فروکش، رد، کاستن، کاهش.تورم باد، متورم...بادبان مترادف : اوج سرش پرواز، شناور، scud، خامه ای، کروز، راندگی، جارو، جریان، ساحل، بال.بادوام مترادف : مقررات.بادوام تشنج مترادف : تشنج حمله مناسب، تشنج گرفتن اسپاسم سکته مغزی گرفتگی عضلات apoplexy throe crackup، تفکیک.فوران خشم دیوانگی، دیوانگی، خشم، هرگز، مناسب، عود، انفجار، فوران.بادیگران مترادف : هماهنگ موافق، jibe، مطابقت همزمان، مخلوط، متناظر، بر اساس، مناسب در با، موافقم، همکاری، مربع، معامله بمثل کردن، تقویت.interject قطع interpose، شکستن در، interpolate.بار مترادف : بیش از حد فشار، اعمال، چیزهای خودرا برای امتحان اماده, خفه کردن، جمعیت، چوب، زین، encumber، lade، نقص، مانع.بار ستم...بار سنگین مترادف : بار، کشیدن، مانع بار وزن مانعی بر سر راه مانع مسدود cumber کابوس، رنج، صلیب.بارامی دست زدن مترادف : آچار کمانچه، اسباب بازی، دسته میمون با، بی قراری، تکان، اهسته تکان دادن، چرخش، انگشت، با سر و صدا، احمق با, پاتر، fritter، fribble.باران مترادف : سقوط, پور پایین، دوش و نم نم باران، و ترشح و نم نم, پراکندگی, strew, deluge, پایمال.دوش، نم نم، نم نم باران، رگبار، سیل، پاییز، پراکندگی، پراکندگی، جریان سیل.بارب مترادف : توهین affront برش، سیلی، حفاری، jibe، rebuff، بد گویی کردن، bitchiness، putdown، رپ.بارج مترادف : مزاحم شدن قطع، تحمیل خود، تجاوز، شاخ در ته قنداق تفنگ، سقوط، ناخوانده آمد، شکستن در، عضله.باردار مترادف : با کودک، انتظار راوی و سنگین و بزرگ, enceinte, gestating, حمل در راه خانواده.پربار و بارور و خلاق، پرکاری، غنی، تخیلی...بارداری مترادف : بارداری فاز, جوجه کشی, جوجه ریزی تکریم، بلوغ، انتشار.بارور مترادف : موسیقیِ زاد مولد، بازده، غنی، تولیدی، پربار، فراوان، plenteous، فراوان، گروهی، فراوان است.خلاق مبتکر، تولیدی، پرکاری، شکل پربار، گروهی، فراوان، مدبر، هوش، غنی، منی.باروری مترادف : مولد، جنسی، progenitive، genitive، تناسلی، زاد، germinative، propagative، زندگی دادن.باروک مترادف : مزین، بیش از تزئین عجیب و غریب، florid عجیب و غریب, خیالی, عجیب, زرق و برق دار، زرق و برق دار، متکبر، پیچ در پیچ، مورد رویداد outré.باری مترادف : حمل و نقل کشتی، بار، کالا، حمل و نقل محموله، ظرفیت ترابری، بار.